خسته ام اما صبور...!!! خسته ام از زندگی

دلتنگی یعنی اینکه دقیقه به دقیقه گوشیت رو چک کنی و

وانمود کنی داری ساعت رو نگاه میکنی



سوختن قصه ی شمع است ولی قسمت ماست
....
شاید این قصه ی تنهای ما کار خداست

....
انقدر سوخته ام با همه بی تقصیری
....
که جهنم نگذارد به تنم تاثیری







نوشته شده در شنبه 8 بهمن1390ساعت 14:53 توسط مهدی|



ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا

خبر از سرزنش خار جفا نیست تورا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تورا

التفاتی به اسیران بلا نیست تورا

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود

جان من این همه بی باک نمی باید بود

همچو گل چند به روی همه خندان باشی

همره گل به گلگشته گلستان باشی

هرزمان بادگری دست به گریبان باشی

زان بییندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع باجمع نباشند پریشان باشی

یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد

که جفا سازد وصد جرم برای ما کشد

بشنو پند و مکن قصد دل آزرده ی خویش

ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش....!

نوشته شده در یکشنبه 29 خرداد1390ساعت 20:29 توسط مهدی|





شب است در سکوت شب نشسته ام به خاطرات

و دلخوشم به این دلی که بسته ام به خاطرات

ببین چگونه مهربان طلسم کرده ای مرا

که ز تمام قبله ها گسسته ام به خاطرات

نوشته شده در پنجشنبه 15 اردیبهشت1390ساعت 23:27 توسط مهدی|



یادته زیر گنبد کبود دو تا عاشق بودن با


کلی ادم حسود


تقصیر همون حسودا بود که حالا شده یکی بود


یکی نبود






به یاد خاطرات سوخته ی خودم

نوشته شده در پنجشنبه 15 اردیبهشت1390ساعت 23:3 توسط مهدی|



از خاک های تشنه تا ابر های خسته

یک جفت بال بی پر یک جفت پای بسته

از عشق اتشینم بر جای مانده تنها

چشمان مانده بر در یک قامت شکسته

بر بام خانه ی من دیگر پرنده ای نیست

از بام خانه ی من کردند پرواز دسته دسته

رویای من که گم شد یک بغض تازه گل کرد

یک مشت اه و یک بغض در سینه ام گذاشته

حالا کجا نشستی دنیایمان چه دور است

تو چند نقطه.... عاشق من چند نقطه.... خسته



به یاد ......


نوشته شده در پنجشنبه 15 اردیبهشت1390ساعت 23:0 توسط مهدی|



کوه چون سنگ بودتنها شد یا چون تنها بود


سنگ شد؟


من که نه سنگ بودم و نه کوه پس چرا تنها

شدم

نوشته شده در دوشنبه 5 اردیبهشت1390ساعت 20:54 توسط مهدی|



سلام دوستان چشمتون روز بد نبینه

امروز سر کلاس بینی یکی از بچه های کلاس شکست بیچاره بینیش جلوی چشمش رو گرفته بود از بس بزرگ شده بود فردا هم باید عمل کنه


شما هم  براش دعا کنید خوب بشه

نوشته شده در دوشنبه 5 اردیبهشت1390ساعت 20:45 توسط مهدی|



شنبه روز بدی بود/ روز بی حوصلگی وقت خوبی که میشد غزل تازه بگی

ظهر یکشنبه ی من جدول نیمه تموم/ همه ی خونه هاش سیاه روی خونه جغد شوم

صفحه ی کهنه ی یاداشتای من گفت دوشنبه روز میلاد منه/ اما شعر تو میگه که چشم من تو نخ ابره که بارون بزنه
 
اخ اگه بارون بزنه

غروب سه شنبه خاکستری بود / همه انگارنوک کوه رفته بودن به خودم هی میزدم از اینجا برو/ اما موش خورده شناسنامه ی من
عصر چهار شنبه من عصر خوشبختی ما
 
روز پنج شنبه اومد مثل سقاهک پیر
 
جمعه حرف تازه ای نداشت هر چی بود بیشتر از اینا گفته بود.....!!!

نوشته شده در دوشنبه 22 فروردین1390ساعت 20:58 توسط مهدی|



شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "
 

استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعني همين! "

شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعني همين!!


نوشته شده در شنبه 20 فروردین1390ساعت 0:27 توسط مهدی|



با سلام خدمت دوستان خودم

نظرتون چیه که من برنامه موبایل هم داخل وبلاگم بذارم

نوشته شده در پنجشنبه 18 فروردین1390ساعت 0:18 توسط مهدی|



این دل نوشته من رو بخون دوست عزیزم

سوالی ازت دارم جواب این دل خسته رو بده

ایا عشق واقعی هم تو این دور زمونه پیدا میشه



لطفا حرف دلت رو بگو

نوشته شده در چهارشنبه 17 فروردین1390ساعت 14:17 توسط مهدی|



من اگه می خندم به اجبار عکاس است

وگرنه من کجا و خنده کجا؟؟؟؟؟؟!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه 17 فروردین1390ساعت 14:7 توسط مهدی|



هوا گرفته بود
باران می بارید
کودکی اهسته گفت:
خدایا گریه نکن درست میشه

نوشته شده در چهارشنبه 17 فروردین1390ساعت 14:6 توسط مهدی|



عکس های عاشقانه و خسته



عکس های بیشتر ادامه ی مطلب


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه 16 فروردین1390ساعت 16:30 توسط مهدی|




با سلام خدمت دوستان خودم

باز هم مهدی خسته امد

نوشته شده در سه شنبه 16 فروردین1390ساعت 16:5 توسط مهدی|




مطالب پيشين
» دلتنگی و عذاب
» کو وفا ....؟
» خاطرات
» یکی بود یکی نبود
» دیدی راست میگم خسته ام
» تنها شدن من
» شکستن بینی یکی از بچه های کلاس
» هفته ی خستگی
» عشق و ازدواج
» lموبایل
Design By : ParsSkin.Com